مادر حديث عشق تو را به كه گويم باز؟
چگونه به آغوش تو ره بجويم باز؟
گذشت ساليان عمر و تو ساكت و خموش
ز رنج عشق بسوختي و من چه گويم باز؟
ز انتظار بيهوده دردم چه بگويم باز؟
ز تو خواهم همه سرشكت را بدست من دهي
كه به سان شمع بسوزم و بپويم باز
به من نگر كه هواي كاشانه بارانيست
چراغ روشن تو را به شب، بجويم باز
مرا ببخش زبيهوده بودنها كه عمر گذشت
دگر ز تو خواهم كه وفا بجويم باز
در بهشت به روي من گشودهاي وليك
جدا ز تو، چگونه روم باز؟

دوستت دارم تمام زندگیم مادرم
من با تو رنگ شب را زیباتر از همه رنگها می بینم
من فردایم را با چشم تو در خواب و رویا دیدم
من با قلب مهربان تو بر سر تمام غصه هایم چتر گرفتم
من با فکر به تو تمام روزهای نیامده را خوب تصور کردم اما.....
بعد از تو من تنهاتر از قبل غرق در غصههايم و
اندوه پايانان ناپذيرم به فردايي تيره و تار ميانديشم.....
و هزار بار او را و بخت سياهم را لعنت ميفرستم
ولي چه فايده چون ديگر تو .............

روزی فهمیدم گلی در دلم جوانه زده است
خوشحال شدم فکر کردم گل عشق امید است اما
آنگاه که به دل نگریستم دانستم که گل عشق و محبت نیست.
گلی در دلم جوانه زده است. آن گل، گل زرد است.
از باغ دلم چيدمش؛ تا آنكه دلم پر از گل عشق شود، آن گل را چيدم و پرپر كردم، ندانستم كه به جاي آن گل، صد گل ديگر در دلم جوانه زده است كه رنگش به رنگ خورشيد است و به خود گفتم مگر رنگ زرد چرا بد است كه مردم آنرا نشانه تنفر ميدانند. جوابي نيافتم جز اينكه فقط در انديشه ديگران اينگونه حك شده است كه گل زرد نشانه تنفر است، خواستم كه اين انديشه را تغيير دهم؛
ندانستم كه:
روزي براي رد عشق من، گل زرد را تقديم ميكنند.
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با باد موافق شده است
عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
گریه اگه امون بده بهت میگم مشکلمو
برات میارم به زبون ناگفته های دلمو
بهت میگم که چی شده دلم سراغت اومده
چی شده یه عشق باشکوه توی دلم خیمه زده
دور از تو ای عشق آفرین طاقت ندارم بیش از این
رسیده عشق پاک تو از آسمون به زمین
تو جلوه مشکلمی عزیز جون و دلمی
من غرق دریاچه غم تو مژده ساحلمی.............
در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم...
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

خدايا دلم به اندازه همه گنجشكها كوچك شده است،
دلم به اندازه وسعت همه درياها به حال عزيزم ميسوزد،
خداي من دوستت دارم
و تو هر كه را كه دوستت دارد دوست خواهي داشت
و آنكس كه تو او را دوست بداري حتماً هدايت خواهي كرد و هميشه با او خواهي بود هيچ وقت حس تنهايي را به او نميچشاني ودر تنهايي هايش هميشه همراهش خواهي بود
خدايا! من دوستت دارم اما چرا تنهايم چرا حس تنهايي را به من چشاندهاي
خدايا! هر كه تو را داشته باشد هيچ غم ندارد پس چرا دل من پر از غم وغصه است
خدايا! هر كه تو را داشته باشد همه دعاهايش مستجاب ميشود مخصوصاً دعاي دوست در حق دوست! پس چرا خدا دعاهاي من واسه عزيزم واسه بهترين دوستم مستجاب نشد؟! ميگن حتما تو حكمتي توش ديدي آخه خدا شكستن دل مخلوقت، شكستن دل كسي كه تمام اميدش تويي و تمام اميدش به توهه و مطمئن به اينكه تو كمكش ميكني كجاش حكمته؟؟؟كجاش؟؟؟؟؟؟
هر كي بخونه ميگه اين داره كفر ميگه ولي خدا اين حرفا رو خودت ميدوني... ميدوني من منظور بدي ندارم از قصدو عمد نميگم از روي دلشكستگيام ميگم از روي ناراحتي خودت ميدوني منو تو با هم اين حرفا رو نداريم نكنه داريم خدا؟ ميدونم كه نداريم..... من اين حرفا رو به تو نگم به كي بگم......... پس نگو كفره - نگواين خدا و پيغمبر حاليش نيست.
خدايا! خودت ميدوني خيلي دوست دارم آخه خدا من كه چيزي واسه خودم نميخوام هر چي ميخوام واسه عزيزم واسه خونوادم كه تنها دارايمن ميخوام آخه من غير اونا كي رو دارم..............
خدایا به اين بنده گنهكارت كمك كن، دعاشو مستجاب كن...........
التماس دعا
نازنین بدون تو دنیا رو باور ندارم
با تو از رمز طلسم غصه سر در میارم
لحظه سقوط من دست تو مثل معجزست
شب میترسه از خودش وقتی میخوام بگم دوست دارم

گفتم تنها هستم
گفتی من هم
گفتم دوستت دارم
گفتی من هم
گفتی عاشقت هستم
گفتی من هم
گفتم:
میخوام باتو باشم
گفتی من هم
گفتم:تا همیشه
......................
سکوت کردی


گر با غم دوریت نسازم چه کنم
با یاد تو اگر عشق نبازم چه کنم
چون در نظرم تویی فقط مایه ناز
گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیست ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدن
سایه در سایه ی ان ثانیه ها خواهد مرد
شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم د ر قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

بلبل نیستم که بر هر شاخه ای غوغا کنم
شمع هستم می سوزم ز درد و جان فدا می کنم
روزگاریست که من طالب یک روز خوشم
فکر من باش ای خدا که در این شهر گرفتار درد خویشم
دلم بي تو بي بهاره
هميشه با خيالت بي قراره
اگه باور نداري، سينه بشكاف
ببينم بي تو، در چه كاره!

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم
روشنی بخشم به جمعی و خود تنها بسوزم

ای گل بی خار زندگیم
ای پرستار شبهای کودکی ام
ای غم خار تمام عمرم
تا همیشه دوستت دارم
و این روز زیبا را به تو و تمام مادران تبریک می گویم
همیشه سلامت و شاد باشید
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحرگاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
رها كردي شكستم خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي ورفتي![]()
![]()
![]()


ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت
نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي .
توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري ...
قلب ميزارم که جا بدي ...
اشک ميدم که همراهيت کنه ...
ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
چون جمعه پاييز دلم ميگيرد
ديروز به چشمهاي تو گفتم برو
امروز دلم بهانه ات مي گيرد.....»
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.....»
که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟
گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...
گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...
گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ...
(سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت ..
بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت) نه؟

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم ، او مرده و من سایه ی

دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی![]()
حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است![]()
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی![]()
به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را![]()
ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی![]()
دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت![]()
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی![]()

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنن
ولی گنجشک ها جدی جدی می میرن
آدم ها شوخی شوخی زخم می زنن
ولی قلبها جدی جدی می شکنن
تو شوخی شوخی لبخند زدی
من جدی جدی عاشقت شدم
سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم
و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده....

به تقدس نگاهت
که تمامی امیده
دل من مثل قناری
تو نگاه تو پریده
تو برام دلیل عشقی
یه بهانه واسه موندن
واژه ها کم میارن واسه از غمت سرودن
می آمدی تا با يکديگر بهشت پنهان را پيدا کنيم.
کاش می آمدی.
زيرا با آمدن تو قصه ناتمام زجز گل سرخ تمام می شد و
سيلاب اشکانم با آمدنت خشک می شد.
تو را دوست دارم زيرا ......
انگار تا همیشه باید در پی چشم های تو
ستاره های جاده را سوا کنم
و چه طولانیست این شب های بی ستاره و جاده...
بر گونه بیمار من
ای غم تو هم لذت ببر
از این همه آزار من
